فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

مقدمه 10

چهارده رساله ( فارسى )

داشته از ابو البركات بغدادى است كه بر داشته و به حساب خود گذاشته است اين انتقاد و نكوهشها مرا بر آن داشت كوشش و كاوش بيشتر كنم باشد كه او را بهتر بشناسم آرى فخر رازى مدّت درازى زبان بازى و بلكه زبان‌درازى ميداشت اواخر عمر بمكتب فضيلت وارد و بهره كافى برد از جوانى تا پيرى از پيرى تا بكى بگفته ارسطو عالم جاهل را ميشناسد كه وقتى جاهل بود اما جاهل عالم را نميشناسد كه هرگز عالم نبود شب و روز از عدو تلخى كشيدن * كواكب را بروز از دور ديدن نظر كردن همه در روى شمشير * ابى توشه ره مكه بريدن قناعت كردن اندر چاه و زندان * بدندان روى سندان بر دريدن به ناخن سنگ بركندن ز كهسار * پى معشوق خود بىدل دويدن همه بر مرد عاقل خوشتر آيد * كه روى جاهلى از دور ديدن فخر رازى پس از آنكه گرفتار غوغاى جهّال گشت و دانست كه السنخيّة علّة الانضمام و چگونه به آسانى ميتوان شيخ الاسلامى را تبعيد كرد و از حقوق اجتماعى محروم ساخت و باور كرد كه دست سياست قوى است فضل به تنهائى نميتواند سعادت انسان و سلامت ايمان را تضمين كند مگر آنكه توأم با فضيلت شود و به دنيا و ما فيها و من فيها و بگفته ظريفى و مثبتها و منفيها لبخند زند تا ارزش خود را پيدا كند و عناوين دنيوى را به چيزى نگيرد و به پشيزى نخرد كسى كه مسجد هرى جمع او را نگنجد و مردمان شمع بدست همىآيند تا جايگاه گيرند « 1 » كارش به جائى ميرسد كه شبانه و مخفيانه دفن شود و وصيّت باختفاء قبر و محل دفن مىكند قهرا و بناچار در برابر امير المؤمنين على ( ع ) خاضع مىشود و مستبصر ميگردد و لم أر حقّاً اضيع كحقّه . افلاطون در دم مرك ميگفت با اضطرار در آمدم و بىاختيار زيستم و اينك با - اكراه ميروم و اين قدر معلوم دارم كه هيچ معلوم ندارد . فخر رازى هم تشبّه ببزرگان جسته و خود را درين رديف دانسته كه گفته است . گفتم كه دلم ز علم محروم نشد * كم ماند ز اسرار كه معلوم نشد

--> ( 1 ) - اشارت بعبارت بهاء الدين ولد است كه در معارف آمده است